ستاره ی شب برفی

سلام .صدسلام خدمت تموم گل های ایران

شرمنده نبودم یادر دسترس نبودم

دیگه اتفاقات مهلک دنیا مجال نمیذاره واسه ما

که شدید ترینشون امتحانای دانشگاهه

که تقریبا شرشون کم شده

آخه یه استاد آناتومی خورده به پستم که قراره هرجلسه امتحان بگیره

فردا هم ازجمجمه امتحان میخواد بگیره

دعاکنیدبرام

درضمن اندکی شاد شنگول شدم آخه عید نزدیکه

واسه همین میخوام ۲تا صفحه باز کنم

یعنی یه بلاگ دیگه

که توی پستهام به اسم شبح شاد میذارم هروقت دیدیش حتماسر بزنیدا

حالا هم میخوام عکسای باحال براتون بذارم

برید پایین

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 23:40  توسط شبح  | 

سلام

یعنی بازم سلام

خواستم اگه شد داستان و حوادث دوستام یا کلاسام رو از این به بعد براتون بنویسم البته توی داستان شبح که توی لینکهامه

پس سر بزنید

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 21:46  توسط شبح  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 21:15  توسط شبح  | 

 

سلام خدمت بهترین دوستا نم

شرمنده این پستم خوب نشد

یاخوب ننوشتم

بایدبرم خوابگاه

دو روز دیگه کنفرانس تغییرجنسیت دارم

واسم دعاکنیدتا خب اجراش کنم

بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 15:44  توسط شبح  | 

 

 دریغ ای سوخته احساس شیرین من

ای نمک گیران زخم دیرین من

می باردهردم ازاین دیار.شعرتو

مانده ای لخته بر.شعرخونین من

غزل میباردازآسمان ابریم

ای یادگارطعنه ی چرکین من

خوش خرامیدی دراین سرای"نبود"

می نوازدتار.سکوت آهنگین من

می وزدمرگ برچشم هستی ام

خواب میرودپلکهای سنگین من

خوش برزین سفرباربستی.تاسکوت

بباردتاهمیشه برشعرغمگین من....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 15:58  توسط شبح  | 

 

چو بغضی کهنه در غربت اسیرم     

 چو آهی کز صدای خفته سیرم

من اینجا مانده ام تنها خدایا       

    همین روزاس که در غربت بمیرم

ببین اینجا پرنده رو زمینه     

  یه عمره خواب ِ پرواز و می بینه

در اینجا پشت ِ هر آهوی معصوم      

  ببین گرگی نشسته در کمینه!!

در اینجا باید از خوبان جدا بود    

  مث ِ شبنم غریوی بی صدا بود !!

در اینجا زندگی تلخه خدایا     

 چقد سخته غریبی آشنا بود !!

در اینجا قلب صاف و صادقی نیست

میان گریه هاشان هق هقی نیست !

در این دنیای تلخ بی مروت

دریغا ای دریغا ، عاشقی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 15:47  توسط شبح  | 

پنمین چشمک ستاره(قبرستون)

   

سلام خدمت تمامتون چه اونایی که زنگ میزنند ومنت به سرم میذارند چه اونایی که پیام میدن

واقعاازهمتون ممنونم

هفته ی بعدسالگردسپیده است

نمیدونم چرااینطوری شد

جشن وعزاقاطی شد

دارم له له میزنم که محرم بیفته این روزاتابشه بی بهونه بدون اینکه کسی بگه دیووووونه شدی اشک بریزی

قراره ازدانشگاه ۱۳۵تومن بگیرم

میگن که وامه

اماکی داده و کی گرفته

البته ایشالابدن ونگیرن

میخوام باهاش کفن یاسنگ قبر بخرم

اینقدرحال میده

.

.

اصلا تاحالاتوی قبرخوابیدید؟

من۳سال قبرستون بزرگ شدم

پای قبر هرغریبه یی اشک ریختم تامثل روزایی اول که کنج دیوارغمبرک میزدم کسی به چشم دیوونه نگام نکنه

وقتی بریدتوش بخوای نخوای تنت میلرزه

اشکت درمیاد

تریپ مذهبی برنداشتم که بگیدآخوندشده

نه نه نه نه نه نه نه

این نیمه جنونیه که اومده وجودم که نمیدونم شادباشم یا یابگریم

سخته

هرکی که این مطلبودید یه سربهم بزنه وپیام بده

بهم بگه چیکارکنم

ازروی عقل تصمیم نگیرید

بادلتون حرف بزنید

یه دنیاااااااااا

تشکررررررررر

ندیده خاطرخواهه همتونم

بای بای بای بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 16:18  توسط شبح  | 

سلام عزیزانم

امروزاومدم شکایت آخه به چه دلیل میگیداشک نریزم

کدومتون جنازه دیدید

کدومتون کسی رو آخرین لحظه اش به آغوش کشیدید؟

کدومتون ازدور حجله ی عزای یارتون رو دیدید و بغضتون داشت منفجرمیشد؟

هیچکدوم جای من نبودید

ایشالانباشید

کدومتون مثل من اینقدرمیخندیدتاکسی نفخهمه چی توی دل دارید؟

نه

شبح نمیتونه بی اشک زنده باشه

فداتون بشم

طاقت ندارم

بای بای بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 16:24  توسط شبح  | 

پنجمین چشمک ستاره

سلام

یه سلام تقدیم همتون

تمام کسایی که اومدیدسرزدید یاداریدمیخونید

ازتمام ابرازاحساساتتون ممنونم

ازتمام جملاتتون که گفتیدغم نخور سپاسگذارم

ازنتمام اشک نریزهاتون متشکرم

وشما هم ازمن تشکرکنیدچون دعاکردم هیچوقت نتونیدمنو درک کنید

بذاریدیه چیزایی واسه تون دردودل کنم

یه حرفایی رو بگم که الان که آفتاب بعدازبارون داره درست میتابه روکله ام براتون میزنم

دوستام دوگروه بودن

البته قبل از نوشتن این داستان فقط۲نفرقضیه رومیدونستند

اماحالا...........

یه گروه میگن عمرااگه راست باشه

آخه خیییییلیییییییی شادوشنگولم

اما به قول استادمون

بعضی هابلند میخندند تا کسی گریه های کوچیکشون رو نبینه

اما بعضی دیگه که دمشون گرم چیزی نمیگن

آخه ازترحم بیزلرم

پس یه دنیاتشکررررررررررررررر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 16:9  توسط شبح  | 

شعر وداع

من نتونستم ببینم ،  تو رو توی قبر می زارن

نزارش نا مسلمون ، من دیگه عشقی ندارم

كاشكی این چشمام نبینه ،  رو تنت كفن پوشندن

ای خدااااا بگیر چشامو ، بلكه این روز نبینه

بده دستاشو به من ، بكشم روی  سرم

تو نباشی من میمیرم ای تو دردت به دلم

من كه باورم نمیشه از نبودت می خونم

عشقه من بی من نرو من می خوام با تو بمونم

داری از چشام می خونی دلم اسیر غم شد

عشقه من بی تو زنده نمونم كار من غصهو غم شد

درد بی كسی چه سخته هیشكی بی عشقش نمونه

ای خداااااااااا بی اون نمونم زندگیم بی اون حرومه

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 16:28  توسط شبح  | 

داستان من

قسمت آخر

 سلام دوستای گلم

بازم اومدم پیشتون و حالا ادامه ی داستان

اون ۴تاانگشت شاهکاره بابای پست فطرتش بود

نمیدونم کدوم خداخیرندیده یی مارو باهم دید و رفت لوداد و مارو بدبخت کرد

وقتی که توراهه مدرسه دیدمش خشک شدم سرجام

هیچکدومتون جای من نیستید

وقتی قسم میداد که نگاش نکنم

وقتی اشک میریخت که صداش نکنم

تازه اون موقع دوزاریم افتاد که یهو سروکله ی داداشش پیداشد

که شروع کردیم به فلنگ و بستن و در رفتن

اما ازاون روز تا یه هفته دیگه ندیدمش

آخ که چه شبهایی نگذشت بهم

اماشد یک هفته ی بعد و قرارشد توی یه پارک همدیگرو ببینیم

وای که این جمله چقدربرام شیرین بود

هنوزصداش توی گوشم میچرخه

قرارماشد فردا۱۰صبح (۱۵/۹/۸۵)زیرپل نیروگاه(اسم یه منطقه توی قم)که پارک هستش

من ازشوقم ازکلاس جیم شدم تا ازساعت ۹چشم به راهش باشم

روصندلی نشستم و شدم چشم به راهش

سروخم کرده وچشم دوخته به راه تا حتی یک لحظه اش هم هدرنره

وقتی که رسید داشتم بال درمی آوردم

اونم زل زل به من داشت ازخیابون رد میشد که............

...........

...........

................

.......................

یه اتوبوس اومد و اون ازجلوچشام محوشد

پاهام سست شد

قیافموندیدم اماانگارکه زرد شد

نفهمیدم چطور خودمو بهش رسوندم

تاحالا صورت نازگلتوخونی دیدی؟

تاحالا جون دادن ازنزدیک دیدی؟

ایشالا هیچوقت نتونیدبفهمید که چی کشیدم

هیچوقت نفهمید ازکی دل بریدم

روی صورت سفید رنگ سرخ خیلی خوشگل میشه

اماااااااااااااااااااا

همه ی خوشگلیا قشنگ نیستند

آمبولانس اومد و بردنش بیمارستان

دوشب خونه نیومدم براش

ک آخرهم خونه خراب شدم

خانوادش جنازه رو بردن یزد

حتی سنگ قبرش هم ندیدم تا یه بوسه نثارش کنم

اما فقط یه حلقه مونده ازش که مونده تواین دست

اینم سرنوشت ما که به قول یه بزرگ

سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 16:20  توسط شبح  | 

بغض گلوی شبح

درجلسه ی امتحان

من مانده ام و یک برگ سفید

یک دنیاحرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی و دلتنگی....

درددل من در این کاغذ کوچک جانمیشود!!!!!

دراین سکوت بغض آلود

قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!!!

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش میکشد!!!

عشق تو نوشتنی نیست....

در برگه ام کناره آن ققطره

یک قلب کوچک میکشم!!!!

وقت تمام است.....

برگه ها بالا......

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:38  توسط شبح  | 

خودکشی

 
دوست دارم که.....
 
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...
 

 که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟
 
 
 

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:29  توسط شبح  | 

چهامین چشمک ستاره

سلام دوستای عزیزم

امروزکه داشتم چرخ میزدمافتادم توی یه سوراخ سنبه که مطلب جالبی داشت

اشکمو در آورد

شما هم نگاه کنید

همین یارو که بادخترسرطانیه ازدواج کرد

بابت ابراز نظرتون زاجع به داستان هم تشکر

بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:4  توسط شبح 

عشق یعنی این - ازدواج با دختری که سرطان دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 15:40  توسط شبح  |